وقتي شنيدم رفته....انگار چيزي از درون مغزم ، از نه توهاي دهليزهاي سرم روانه ميشد...احساس كردم جائي خالي شده.اين خلاء را خيلي ساده تجربه ميكردم...
احساس ميكردم چيزي را جا گذاشته ام، خاطره اي، نوازشي ،گرمي دستي....
آن روزها را كه مرور ميكنم تنها تصوير درد و ترس بود كه روح ما را در التهاب فرياد خشم بي امان رنگ مي بخشيد.
مثل كاغذي مچاله شده پر از خطهاي نامعلوم رنج مي مانديم كه دست تقدير به روزگار بي رنگ ما هديه مي داد....
تنها سر پناه امن من و تو شايد خانه اي بود كه نه مثل اين روزها سرد و طاقت زده كه سبز اما بيمار بود.و دراين چارچوب خسته تو اما اميد را از ما نميگرفتي چرا كه ميدانستي شايد تنها چيزي باشد كه در دستانمان به يادگار مانده...آري ،تنها دارائيمان بود و تو خوب ميديدي و ميدانستي....
وقتي با قلم موي سبزت در انعكاس قاب شيشه اي خاكستري خانهء ما را رنگ ميزدي سرشار ميشدم از احساس دوست داشتن و نوازش...مي ديدم كه دلم درون سينه مي لولد..شايد داشت نفسي عميق مي كشيد تا خستگي را از شانه هايش بروبد
شايد....
اما هر چه بود خانهء ما سبز بود...سبز سبز
هيچ وقت از ذهنم بيرون نمي رود آنروزهائي كه كنار بخاري هيزمي همگي كنار نگاه هاي گرم عزيز چشم بر جادوي سبز تو ميدوختيم و تخمه نفرت را ميشكستيم و آنگاه كه بخاري خاموش ميشد ما هنوز گرم بوديم...و من خيره به اشكهاي نسرين و معصومه...
دنيا....دنيائي بود به شيريني دريا....
روحش شاد و قرين رحمت حق
ساده است نوازش سگي ولگرد

شاهد آن بودن كه چگونه به زير غلطكي مي رود
و گفتن كه سگ من نبود...
ساده است ستايش گلي...
چيدنش و از ياد بردن كه گلدان را آب بايد داد
ساده است بهره جوئي از انساني،
دوست داشتنش بي احساس عشقي
او را به خود وا نهادن و گفتن كه ديگر نمي شناسمش
ساده است لغزشهاي خود را شناختن
با ديگران زيستن به حساب ايشان و گفتن، كه من اينچنينم
ساده است كه چگونه ميزي
باري...
زيستن سخت ساده است
و پيچيده نيز هم...........
(بامداد)
آغاز شكل گيري هسته هاي نظامي در جوامع بر طبق شواهد موجود و در دست به دوره هاي اوليه كشاورزي باز مي گردد كه به دليل تكوين صفات و خصوصيات مالكيت خصوصي در اقتصاد سكون يافته و به تبع آن رخنهء اين ويژگيها در بطن جامعه نياز شديدي به مسئلهء امنيت سرمايه هاي اقتصادي پيش كشيده شد.در طول ساليان اين مجموعه هاي امنيتي داراي سازمان و نظامات خاصي گرديد كه داراي سلسله مراتبي خاص شدند كه كار ويژه اصلي شان حفاظت از منافع عمومي و برقراري امنيت اقتصادي اجتماعي بود.
از همين رو است كه از همان آغازين دوره هاي شكل گيري اين سازمان ها به راحتي ميتوان ميزان نفوذشان در سياست و زندگي اجتماعي را به واسطهء نياز مبرم اجتماعات انساني به آنان به سادگي شناخت.
البته نبايد از نظر دور داشت كه اين روابط در دوره هاي مختلف تفاوتهاي فاحشي با يكديگر دارند.هر چه سازمانهاي نظامي پيچيده تر گشتند ميزان استقلال آنها از جنبه هاي اقتصادي و سياسي و اجتماعي مشهودتر از پيش گرديد.
مبحث مداخلهء نظاميان در سياست و جامعهء مدني را ميتوان از منظر جامعه شناسي سياسي و ميزان نفوذ و تاثير نيروهاي نظامي و پايگاه طبقاتي نظاميان مورد كنكاش و بررسي قرار داد.
اولين فاكتور مورد بحث ميتواند اين باشد كه آيا نظاميان داراي يك طبقهء اجتماعي معين و مشخص مي باشند يا خير؟ درجواب اين سوال ميتوان به جرات گفت كه طبقه و كاست نظاميان يكي از منسجم ترين و تاثير گذارترين طبقات و نيروهاي اجتماعي است از آن جهت كه بهره گيري از نيروهاي توليدي مشترك و به تبع آن منافع اقتصادي سبب ايجاد روابط توليدي و ساختاري مشترك كه از مشخصه هاي عيني يك طبقهء اجتماعي است ميشود.
و براحتي ميتوان دريافت كه در حضور كمرنگ طبقات اجتماعي ديگر كه نمونه هاي بارز آن را ميتوان در جوامع عقب مانده و در حال توسعه مشاهده نمود، اين طبقات نظامي هستند كه با تكيه بر قدرت اقتصادي و نظامي خويش كه قدرتي عيني و ابزاري است ميتوانند بصورت پنهان و آشكار در سياست و جامعهء مدني مداخله نموده و آن را بر اساس اهداف و منافع طبقاتي خويش هدايت نمايند و در نهايت امر دست به كودتا و در اختيار گرفتن مستقيم قدرت ميزنند كه اين مورد آخر تنها در جوامعي رخ مي دهد كه طبقات اجتماعي(بخصوص بورژوازي) در آن تكوين نيافته باشند. مثال بارز آن را ميتوان در كودتاي نظاميان در پاكستان مشاهده نمود.
ميليتاريسم:
ميليتاريسم در فرهنگهاي علوم اجتماعي به عنوان يك بيماري اجتماعي از آن ياد شده كه دخالت نيروهاي نظامي در سياست و اجتماعات مدني در آن بطور فزاينده اي قابل مشاهده است.
نيروهاي نظامي يكي از ملزومات جوامع بشري مي باشند و اهميت آنان در سطحي بسيار بالا قرار دارد و به نظر من از احتياجات اوليهء جوامع مدني هستند.پس شكي در نفس وجود نيروهاي نظامي در جوامع نميتوان داشت.البته نبايد اين بحث را به افسار گسيختگي و بازيچهء دست سياستمداران شدن نيروهاي نظامي تعميم داد.نيروي نظامي وسيله است، كه متاسفانه در اكثر قريب به اتفاق جوامع در راستاي اهداف استعمارگران و استثمارگران جامعه قرار مي گيرد.
آغاز شكل گيري ارتش مدرن در ايران به آغازين سالهاي تكوين كاپيتاليسم در ايران و حكومت رضا شاه باز مي گردد كه با گشايش دانشكده افسري در سال 1300 كار خود را آغاز نمود.
اما خوشبختانه با شكل گيري احزاب قدرتمندي چون حزب توده و حضور نخبگان آن در سيستم، استقال بيشتري از پيش در اين سازمان پديد آمد كه به سادگي بازيچهء دست دربار نميشد كه اوج كشمكش آن به اواخر دوران پيش از كودتاي 28 مرداد باز ميگردد كه بعدها در جريان انقلاب اسلامي نيز نيروهاي نظامي آنطور كه تصور مي شد از قدرت بالقوه خويش براي مهار آن استفاده ننمودند.
پس از انقلاب تشكيل يك نيروي نظامي جديد بنام سپاه پاسداران براي جلوگيري از هرگونه خرابكاري احتمالي الزامي مي نمود.كه متاسفانه با آرام شدن اوضاع پس از اتمام جنگ 8 ساله بجاي كمرنگ تر كردن وظايف و نقشهاي اجتماعي نيروهاي نظامي در جامعه آن را به سمت فعاليتهاي اقتصادي بيشتر و دست اندازي در پروژه هاي بزرگ و پر سود سوق دادند.تا امروز كه قدرت اقتصادي اين نيروها به حدي افزايش يافته كه به سادگي نميتوان از دخالت نظاميان در اقتصاد و روابط توليدي جامعه ممانعت بعمل آورد.
امروز نيروهاي نظامي با ايجاد موسسات مالي و پرداخت وامهاي هنگفت عملا به عنوان يك رقيب جدي براي بانكها وارد عرصهء رقابتهاي اقتصادي شده اند كه بطور مثال ميتوان از موسسه هاي مالي قوامين وابسته به نيروي انتظامي و انصار وابسته به سپاه نام برد كه رییس بانک مرکزی نيز اين اواخر اعلام كرد، موسسه مالی و اعتباری انصار برنامه های خود را با ضوابط پولی و بانکی کشور تطبیق داده و می تواند در قالب بانک فعال شود.كه با عملي شدن اين امر شاهد دخالت بيشتري از نيروهاي نظامي در كلاف سر در گم اقتصاد ايران خواهيم بود...
امروز بيش از پيش به نافرماني هاي مدني در قالبهاي اقتصادي نياز است.به هر ترتيب بايد با رويگرداني اقشار مختلف مردم در سهيم شدن با فعاليتهاي اقتصادي اين قشرعملا آنها را در موضعي انفعالي نگاه داشت.
اما باز هم مثل هميشه بايد يادآور شوم كه در اين مبارزه نه سپاهي نه بسيجي و نه ديگر نيروهاي نظامي نيستند كه در برابر ما قرار دارند بلكه اين ساختارها و افرادي هستند كه با رخنه در اين سازمانها آن را در جهت اهداف و منافع خويش هدايت مي كنند....
قصه هاي شبهاي تابستان

هميشه كوتاه بود
ميگفتي:
وقتي كه آسمان آبي است
آنچه بر سينه مي نشيند
هميشه .....داغ است
شب آنقدر كوتاه مي آمد كه لالائي تو، ناتمام در سينه به خواب مي رفت
مي ترسيدم...
هميشه ميترسيدم
از صداي قدمهاي پائيز
وقتي كه بر ايوان خانه پرسه ميزد
و تو همصداي شيون برگها
وقتي روي لختگي خاك سجده مي زدي
غبار هزارآرزو، ميان گيسوان سپيدت آرام مي گرفت
هميشه دلتنگي هايم را بر گلبرگهاي دامنت جاي ميگذاشتم
بغض...
بغض گلويم
خشك بر گوشهء سجاده ات
نفس...
نفس اما...
همه از سخاوت اشكهاي تو مي كشد...
تو زيباترين سخني
به روزگاري ابري
تو
باراني...
پ.ن: كار كه تمام شد احساس كردم كه بازهم مرا تحويل گرفته....در دلم فرياد زدم خدايا متشكرم
اما وقتي نگاهم به رد پاي اشكهايت روي جانماز افتاد
تازه فهميدم اين گشايش در كار از كجاست؟ از كيست؟
و جز اين قلم سزاوار ستايش تو نيافتم....
يك دنيا لبخند نثار تمام مادران سرزمينم![]()
در پس پيشاني عرق كردهء شب
به هر ستاره، طنابي
نخوت پيروزي را تاب ميخورند!
من و تو، اما...
خورشيدهاي همه عالم را به كف گرفته
در تب بيداري خويش ميسوزيم
ازدحام پر غريو چراغ هاي سرخ
بر سكون خاكستري روز
نفسهاي بريدهء چراغهاي زرد
بر اعماق فريب خوردهء شب
تمامي نفرتم را
در التماس تلخ يك سيگار
دود ميكنم
پشت خط سپيد صبر...
پا به پاي
بغض سنگين نسيم
در بستر سحرگاهان
با هجوم سبزي
بر خماري پلكهاي تو
ما...
درطلوع مشتهاي مان
به هفت رنگش، آلوده مي سازيم
اين شب بي ستاره را...
پ.ن:ديشب وقتي بعد مدتها از جلوي دانشكده مي گذشتم....بي دليل پام رفت روي پدال ترمز و يه گوشه ايستادم.باز هم بعد از مدتها رفتم و يه نخ سيگار روشن كردم .نمي دونم ...شايد مي خواستم اون همه افكار مزاحم رو از ذهنم دور كنم اما ذهن من دنبال دود سيگار اينطرف و اونطرف مي دويد و هرگوشه خاطره انگيز اونجا رو دوره ميكرد. ولي نه.. بي انصافيه اگر بگم مزاحم.نميدونم تا حالا پيش اومده كه زيباترين خاطراتتون روحتون رو اذيت كنه يا نه؟ شايد همه از حسرت تكرار نشدن شون باشه...دلم براي همه بچه ها تنگ شده بود
گذشته هيچوقت دچار خزان نميشود.....
شب ما چه با شكوه است وقتي كه تاريكي،شهر را متحد مي كند (سياوش كسرائي)
31 شهريور 59
آغاز جنگ ايران و عراق.
بهانهء امروز من براي اين نوشته پرداختن به مسائل تكراري نيست و بيش از اينكه قصد داشته باشم تحليل خودم را در مورد علل و عوامل آن بنويسم مي خواهم از عمق دشمني امپرياليسم با آرمانهاي ملت ايران بگويم و مهمتر از آن ايستادگي بچه هاي اين آب و خاك در مقابل تهاجم آنان...
و بيشتر از آن به مزدوراني كه تنها در سايهء منافع خويش هر روز و هر روز ملت ما را به سرسپردگي به غرب و شرق متهم مي كنند و براي فرار از واقعيت دست به دامان تئوري توطئه ميشوند بگويم اين مردم در اين جنگ كه امپرياليسم با تمام توان در پشت آن آشكارا و پنهان ايستاده بود در چنگ مقاصد آنان گرفتار نيامدند...پس امروز نيز آسوده باشيد كسي از آنسوي مرزها شما را تهديد نمي كند .تنها و تنها مكر شماست كه به شما باز مي گردد.
امروز ملت ايران در برابر ساختارهاي بيماري ايستاده كه شما با تكيه بر خون فرزندان و شهيدان اين آب و خاك بر افراشته ايد و ميراث خوار ناخلف آن شده ايد...
گيريم كه آب رفته به جوي باز گردد با آبروي رفته چه مي كني آقا؟
ميدانيم كه روزهاست خواب خوش بر شما زهر شده.
براي اولين بار است كه مي بينم گاوي از رنگ سبز مي ترسد!!!
بد نيست كه نگاهي به حجم توطئه امپرياليسم در حق اين مردم بيندازيد و قضاوت كنيد:
تنها آمارهاى منتشر شده حاكى از آن است كه در كمتر از دو سال، فرانسه حدود ۶/۵ ميليارد دلار و روسيه (شوروى سابق) حدود ۳/۹ميليارد دلار اسلحه و تجهيزات نظامى به عراق فروختند. افزون بر اين، زيربناى صنعتى اين كشور از سال ۱۹۸۴ (۱۳۶۳ شمسى) ميلادى به بعد با ۲/۱۴ ميليارد دلار هزينه تقويت شد
آمريكا
بسيارى بر اين باورند كه كمك هاى امريكا به عراق در جريان جنگ تحميلى عليه ايران، گذشته از آن كه نظامى بوده است از نوع كمك هاى اطلاعاتى به شمار مى رفته است. گزارش ها نشان مى دهند كه امريكا طى سال هاى ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۶ معادل ۵/۱ ميليارد دلار تجهيزات الكترونيكى، انواع ماشين آلات، دستگاه هاى حساس و كامپيوترهاى فوق العاده قوى در زمينه توليد سلاح هاى شيميايى، موشكى به عراق فروخته بود.
شوروي
كمك هاى شوروى به عراق حتى در پاره اى از مواقع در مقايسه با ساير كشورها بسيار برجسته تر و نمايان تر بود و تا اندازه اى تاثيرات سرنوشت سازى بر روند تحولات جنگ داشت. جيمز بيل يكى از محققان امريكايى، طى مقاله اى درباره كمك هاى شوروى به عراق نوشت: « شوروى با عراق روابط بسيار نزديك دارد و حدود ۶۰ درصد از تجهيزات نظامى آن كشور را تامين مى كند و علاوه بر هواپيماهايى مانند ميگ ،۲۳ ۲۱ و ۲۵ در حال حاضر ميگ ۲۹ و هزاران موشك زمين به زمين اسكاد در اختيار عراق گذاشته است. شكى وجود ندارد كه اتحاد جماهير شوروى بزرگترين قدرت خارجى است كه از عراق حمايت مى كند.
فرانسه
فرانسوى ها منابع استراتژيك و توانايى هاى مالى لازم را براى تقويت عراق در اختيار داشتند و به همين دليل از شهريور سال ۱۳۵۹ - ۱۹۸۰ فروش تسليحات نظامى فرانسه به عراق به ۶/۵ ميليارد دلار رسيد و ۷/۴ ميليارد دلار نيز در قالب قراردادهاى بازرگانى و غيرنظامى ميان دو كشور منعقد شد كه دست كم هفت ميليارد دلار از مجموع اين معاملات به صورت وام و اعتبارات بود
انگليس
رونق ناگهانى بازار عراق براى صنايع ابزارسازى انگليس نيز كارساز بود. بر اساس برآورد انجمن فناورى ابزارهاى ماشين انگليس ((MTAA فروش ابزارهاى ماشينى اين كشور به عراق از ۹/۲ ميليون دلار در ۱۹۸۷ ميلادى به ۵/۳۱ ميليون دلار در سال ۱۹۸۸ ميلادى افزايش يافت....
هميشه در اواخر تابستان و در ميانهء شهريور داستان هميشگي اعدامهاي سال 67 در صفحات خبري رسانه ها به بوق و كرنا گذاشته مي شود و هر كسي به راست و دروغ شروع به داستان سرائي و ايراد خطبه هاي داغ سياسي مي كند.
اما به واقع و در شرايطي، پس از هجوم همه جانبهء منافقين به مرزهاي داخلي ايران به شنيع ترين و كثيف ترين شكل، چه پاسخي ميتوانست توسط هر حاكميتي به اين كينه و خشم آنان داده شود.
با نگاهي به كارنامهء سازمان مجاهدين پس از خروج از ايران جز خيانت و كوته فكري و استبداد شديد فكري چه ميتوان ديد . اينان كار را بدانجا رساندند كه به مردم بي پناه ميزبان نيز رحم نكرده و در كشتار آنان با جاني بزرگي بنام صدام حسين عهد و پيمان بستند .
و امروز خفت و خواري آنهمه نفاق را در دخمهء اشرف و همه جاي اين دنيا نوش مي كنند....
و من هميشه غبطه ميخورم بر حال و روز سازماني كه همه عمر شيفته اش بودم. سازماني كه روزي در آن نداي الله اكبر حنيف نژادها جاري بود. سازماني كه در چنگ استبداد فكري گرگهاي خائني چون رجوي به اينجا رسيد
وقتي كه به سادگي هر چه تمامتر شروع به كشتار با توسل بر ترور مي زدند چگونه ميتوانست حاكميتي با آنها به مدارا نشيند و سخن بگويد
مگر با كسي كه با تربيت استاليني تمامي حقوق فردي را زير پا ميگذارد چگونه ميتوان سخن گفت
مگر با كسي كه شمشير را از رو بسته ميتوان از تحمل و مدارا و صلح گفت.
افكار و ايدئولوژي آنان تنها مرگ مي آفريد و پاسخ منطقي به آن نيز تنها حذف فيزيكي بود چه بسا كه اگر طرف مغلوب در اين ماجرا غالب بود به مراتب با اعدامهاي وسيع تري روبرو بوديم .
البته شايد عده اي مرا متهم به حمايت از حاكميت در اين نوشتار كنند اما اينجا من مسير كلي اعدامها را طرح كردم و به مواردي كه در آن به ناحق از كسي حقي ضايع شده اشاره اي ندارم چرا كه احتمال اينگونه رفتارها بعيد نيز بنظر نمي رسيد.و اين نوشتار نيز دليل عدم انحرافات حاكميت در اين سالها نيست.
حكم آيت الله خميني نيز تنها در برگيرندهء كساني كه بر دشمني خود با ملت ايران -عليرغم اينكه خود را فرشته نجات مي دانستند- اصرار مي ورزيدند بود و بس:( با توجه به محارب بودن آنها و جنگ کلاسیک آنها در شمال و غرب و جنوب کشور با همکاریهای حزب بعث عراق و نیز جاسوسی آنها برای صدام علیه ملت مسلمان ما و با توجه به ارتباط آنان با استکبار جهانی و ضربات ناجوانمردانهٔ آنان از ابتدای تشکیل نظام جمهوری اسلامی تا کنون، کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و میکنند، محارب و محکوم به اعدام میباشند)
پس وقايع شهريور 67 را تنها ميتوان يك تسويه حساب سياسي نام نهاد و نه هيچ چيز ديگر...
آينهء دل چون شود صافي و پاك نقش ها بيني برون از آب و خاك
امام علی:بار خدايا، تو براى عاشقانت بهترين مونسى، و براى كفايتِ آنان كه بر تو اعتماد نمايند از همه حاضرتر،
آنان را در باطنشان مى بينى، و به نهانهايشان آگاهى،
اندازه بيناييشان را مى دانى. رازهايشان نزد تو معلوم است،
و دلهايشان به جانب تو در غم و اندوه. اگر تنهايى آنان را به وحشت اندازد ياد تو مونسشان شود،
و اگر مصائب به آنان هجوم آرد به تو پناه جويند، زيرا مى دانند زمام امور به دست تو، و سرچشمه تمام در كف با كفايت فرمان توست.
الهى، اگر از بيان مسائلم عاجزم، يا از اينكه چه بخواهم سرگردانم، به آنچه مصلحت من است راهنمايم باش،
و عنان دلم را به سوى آنچه خير من است بگردان، كه اين از هدايتها و كفايتهاى تو بيگانه و عجيب نيست.
خدايا، با عفوت با من به معامله برخيز
نــه بـا عدالـتـت.
برنامه انقلابي علي،بهم ريختن آن نظامات فاسد و فاصله ها و رو آمدن شخصيتهاي متعهد و از ميان رفتن و بركنار شدن نخاله هاي خودخواه خودپرست فرصت جو و بعد يك تركيب اجتماعي نو اجتماعي انقلابي اجتماعي پيشرو......آيت الله طالقاني
و امروز....
كاش مي دانستيد از كه سخن مي گوئيد... ازعلي گفتن نه كار شما است.از آن كه علي بر جوار حق مي زيست...حقيقت نزد علي سرمايه اش نبود كه در پشت آن پنهان شود.انسان براي علي دنيائي بود كه آزادي اش را به حفظ شرايط و آنچه كه نظام ميگوئيد نمي فروخت.چه رسد به نظامي كه ساختارهايش همه بيمار شده و تنها بازتوليدش فقر وفلاكت و بيعدالتي است و تنها كارويژه اش اين است.
فراموش نكنيد كه اين نظام بيش از آن كه از آن شما باشد يادگار خون برادران و خواهران ماست...
كسي كه به نابودي ساختارهاي بيمار چنين نظامي بپا خيزد صد البته كه دشمن شما است بايد كه دندان را در دهانش خرد كرد بايد قلم را در دستانش شكست. بايد لبانش را دوخت...
و اينهمه يعني مدارا...اين سالها ديده ايم چگونه مدارا مي كنيد با دگر انديشان !!!
راست ميگوئي دگر انديشي آزاد است ...!
هنوز خون پوينده ها، مختاري ها ميان انگشتانتان باقي است
ميخواهيد كه ببينيم و دم نزنيم ميخواهيد همسفر نكبت باشيم و ميان اينهمه ويرانه برقصيم...
امروز تنها جز ثناي مداحان كه هر زمان در ثناي شما مي خوانند با چيز ديگر نداريد گوش.
اما بدانيد.......ما ينفع الناس فيمکث فی الارض....
پ.ن:اين روزها احساس مي كنم كه پايم را بر زمين ميخ كرده باشند...
هرچه كه ميخواهم قدمي را بردارم ، مي بينم نميتوانم. احساس ميكنم كه جائي از كار گير دارد و مي لنگد.امروز احساس ميكنم بيشتر از هميشه تنهايم همه چيز ساكت است و همه جا خاموش.اينجا جز به اميد نگاه تو به چه ميتوان دل خوش داشت
ميدانم كه يك ماهي سياهم...مي دانم
اما حصار اين بركهء ظلماني درد من نيست... ديگر به اين دنياي گرداگرد از ديوار خو كرده ام
درد سنگين امروز كه ذهن مرا مي آزارد و همچون خوره آن را ميخورد همه از زيستن است
...زيستن با ماهيان قرمز و خوش رنگي كه هيچشان روياي دريا به سر نيست...
حاضرم تو اين لحظه خيلي چيزهارو بدم....براي يك دل سير خوابيدن روي شونه هاي مادربزرگم تو اون غروبهائي كه روي ايوون كنار نم نم بارون صداي اذان خيس مي شد وآغشتهء عطر شاليزار ها بود
رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ...
طعم تلخ سراب
بر التهاب آبي دريا،
واژه هاي منتظر را به تشويش مي خواند
اينجايم اكنون
بر گسترهء بي مرز تنهائي
بر زورقي شكسته
يادگار لغزشي همرنگ انكار
اينجا...
زبان سرخ آتش
زير كام خاكستري روز
آرام است...
آرامشي قبل طوفان،
وسعت دلتنگيهايم
در پهنهء پر غريو ساحل
بر سخاوت سينهء صدف ها جاي مي گيرد
و زمان آبستن شبي تاريك مي شود
بي تابي نفرتم را بر بالهاي مرغان دريائي مي آويزم
شايد در دوردستهاي اين جهان
آنسوي بستر آفتاب
آرام بگيرند..........
به همين سادگي....
(ساری-فروردین ۸۸)
پ.ن:نمی دونم وقتی روبروی دریا می ایستید چه احساسی دارید؟بخصوص وقتی در گذر روز، آستانهء شبی تاریک را در کنار ساحل مرور می کنی؟...
.....احساس من اختلاطی بود از اعتماد و ترس .....
طي هزاران سال جامعه بشري مراحل رشد و تكامل را گذرانده،بي آنكه بشر به قوانين و مسير اين حركت ضروري آگاهي داشته باشد.جامعه كمون اوليه به بردگي و بردگي به سرواژ مبدل شده بي آنكه شناختي از جامعه و قوانين و روابط آن براي انسانهائي كه در اين دگرگوني ها شركت جسته اند وجود داشته باشد .در دوراني كه بشر شناخت علمي از جامعه خود ندارد كم و بيش قوانين اجتماعي مانند قوانين طبيعي كوركورانه عمل مي كند و انسان نيز بسان طبيبعت دستخوش تحولاتي است كه از آن آگاهي ندارد.
براي جلوگيري از يك اشتباه در اينجا بايد افزود كه عنصر آگاهي نه يكباره به ظهور رسيده است و نه اينكه بطور كامل و مطلق وجود دارد.در اعتراضهاي بردگان،در طغيانهاي آنها عليه برده داران شايد بتوان بارقه اي ابتدائي از آگاهي را مشاهده كرد و در اعتراض مستمر جنبش فكري فرانسه در اروپا بر ضد نظام فئودالي و سلطهء كليسا بي شك عنصر آگاهي نقش موثري دارد اما تا هنگامي كه يك شناخت علمي كه نه فقط در جنبهءتئوري بلكه در عمل انسان را به دگرگون ساختن جامعه در يك مسير معين تكامل يابنده سوق دهد بوجود نيامده اين آگاهي نارسا و آميخته به اشتباهات بسياري بود.كشف قوانين عيني دگرگوني هاي اجتماعي كه ماركسيسم كاملترين و تنها صورت كاملا علمي آن است نه فقط بر اثر نبوغ ماركس،انگلس و ديگران ممكن شد بلكه بر اثر تكامل خود جامعه و فراهم آوردن زمينه هاي مادي چنين پيشرفت چشمگيري در دانش و از آن جمله در شناخت جامعه و تاريخ ميسر گرديد.
ماترياليسم تاريخي شناخت علمي پروسه هاي جامعه و تعيين قوانين تكامل و حركت آن در گذشته و حال است.در پرتو مطالعه تاريخ يعني تحولات جامعه در گذشته و جامعه شناسي پيش بيني مسير آينده جامعه ميسر شده و ماركسيسم لنينيسم آگاهي به اين قوانين و كوشش آگاهانه و سازمان يافته در راه اين دگرگوني است.
پس نه فقط در طول هزاران سال حركات و جنبشهاي اجتماعي بصورت نا آگاهانه عمل كرده است بلكه امروز نيز علي رغم شناخت قوانين ،توده ها،يعني سازندگان تاريخ،هنوز مثل گذشته بطور خود انگيخته عمل مي كنند مگر آنكه حركات جنبشهاي آنها در پرتو ماركسيسم لنينيسم و يا ايدئولوژي هاي ديگر بصورت آگاهانه رهبري شوند.مسئله اي كه در برابر ماركسيسم قرار داشته و دارد رابطهء اين خود انگيختگي و آگاهي است.
آگاهي ازخود انگيختگي بوجود مي آيد ولي از آن مي گذرد و با آن به ستيز بر مي خيزد.هنگامي كه آگاهي بصورت يك نيروي مادي در مي آيد و نقش پيش آهنگ را در يك سازمان سياسي متشكل مي سازد و برنامه مبارزه را پيش روي آن مي گذارد اين نيرو در برابر احساسات و حالات و رفتار خودانگيخته تودهها قرار مي گيرد.آگاهي بصورت ايدئولوژي مي كوشد با شناخت حالات و احساسات توده ها آنان را به حركت آگاهانه در مسير تكامل جامعه موجود در آورد.
خود انگيختگي توده ها نزديك ترين راه را براي اين انتقال نمي پيمايد و اصولا در اين مرحله از تاريخ اجتماعي بشر،بدون عملكرد عنصر آگاهي،نيل به مرحله بالاتر ، ميسرنيست به عبارت ديگر ،آگاهي ،بصورت مبارزه طبقاتي سازمان يافته نه يك عنصر كمكي بلكه يك عنصر ضروري تحولات اجتماعي در اين مرحله است.اين آگاهي محصول تكامل قبلي جامعه و عاملي است كه ضرورت و جبر تاريخي ،يعني قوانين عيني جامعه بوسيلهء آن عمل مي كند.اين رابطه همان است كه در رابطه ديالكتيكي زير بنا و روبنا از آن بحث شده است.
آگاهي و خود انگيختگي هردو پديده اي روبنائي هستند و تحت تاثير زيربنا دگرگون مي شوند.پديده هاي خود انگيخته را ميتوان حالات رواني جامعه و يا روانشناسي جمعي ناميد و آگاهي را ايدئولوژي.ماترياليستهاي سطحي كه ديد مكانيكي دارند به ساده انگاشتن رابطهء زير بنا و رو بنا تمايل دارند و معتقدند كه ايدئولوژي مستقيما از روابط توليدي ناشي ميشود ليكن برداشت ديالكتيكي در اين رابطه حكم مي كند كه با اين ساده گرائي مقابله شود و تاكيد شود كه زير بنا مقدمتا حالات و احساسات و اعتقادات خود انگيخته توده ها را تحت تاثير قرار مي دهد و اين پديده هاي خود انگيخته آگاهي و ايدئولوژي را.
بنظر لنين آگاهي و خود انگيختگي در جنبش انقلابي بر يكديگر اثر مي گذارند.عنصر آگاهي،يعني پيشاهنگ ناگذير است كه دقيقا به پروسهء خود انگيختگي در توده توجه داشته و شناخت دقيقي از آن داشته باشد.نه به خاطر اينكه از آن دنباله روي كندبلكه به خاطر اينكه در صورت لزوم به مقابله آن برخيزد.چنين است رابطهء ديالكتيك آگاهي و خود انگيختگي.
لنين پديده هاي خود انگيخته را به دو دسته تقسيم مي كند:اول پديده هائي كه حالت خمود و تسليم توده ها را آشكار مي سازد و اين پديده ها عبارتند از خمودي و افسردگي انسانها و. گردن نهادن به فقر،خو گرفتن به ستم و عادت به نداشتن هرگونه حقوق سياسي.دوم پديده هائي كه حالت اعتراض و شورش توده ها بيان مي كنند كه عبارتند از حالت اعتراض ،كينه و شورش عليه مسببين بدبختي و ستم.اين شورشي كه در پرتو يك تئوري انقلابي قرار نگرفته و هدف و مسير را نمي شناسد.لنين با حالت خمودگي توده ها به مقابله بر مي خيزد و از ماركسيستهاي انقلابي مي خواهد كه اين مانع روانشناسي را در توده ها در هم بكوبند.او جهان بيني انقلابي و تئوري انقلابي را بمثابهء آنتي تز انقياد برده وار تلقي مي كند .اينجاست كه آگاهي بر ضد خود انگيختگي به مبارزه بر مي خيزد.
توجه عميق لنين به حالت دوم خود انگيختگي يعني حالت اعتراض به اين نتيجه منجر مي شود كه اين حالت رواني اعتراض تشنهء آگاهي است خواه اين آگاهي ايدئولوژي بورژوائي باشد يا ايدئولوژي پرولتري.ولي بايد توجه داشت صرف وجود اعتراض موجب غلبه و برتري آگاهي علمي بر ايدئولوژي بورژوازي نمي شود.
اگر چه تئوري سوسياليستي براي كارگران روشنتر است،ايدئولوژي بورژوازي قديمي تر پرداخته تر شده و داراي امكانات انتشار بي نهايت وسيع تري است.از اين جهت است كه دنباله روي از جنبش خود انگيخته طبقه كارگر تحقير نقش عنصر آگاه است.كساني كه اين نقش را تحقير مي كنند خواه عمل آنها دانسته باشد يا ندانسته،نتيجه عملشان تقويت نفوذ بورژوازي در بين كارگران است.
شناخت ديالكتيك و علمي خود انگيختگي و آگاهي در رابطه با پيشاهنگ توده ها در تعيين شعارهاي روزانه جنبش انقلابي و در اتخاذ تاكتيكهاي موثر و پيشبرد برنامه انقلاب يعني پياده كردن استراتژي جنبش تاثير اساسي دارد.سازمان و نيروي متشكل سياسي كه نتواند از پديده هاي خود انگيخته جامعه خود تصويري واقعي و تحليلي علمي داشته باشد در بين دو قطب در نوسان خواهد بود.يك قطب تسليم شدن به دنباله روي از تماميت توده ها در دوران ركود جنبش و يا كشانده شدن به تمايلات انحرافي در توده ها در موارد استثنائي است كه تحت تاثير ايدئولوژي هاي غير انقلابي به انحراف هائي چون شونيسم، ناسيو ناليسم،و تعصبات و حركتهاي ارتجاعي دچار مي شوند.قطب ديگر بي توجهي به پديده هاي خود انگيخته و كم بها دادن به آنها و يا طفره رفتن از شناخت عميق و جدي اين پديده ها و در نتيجه جدائي از توده هاست.اپورتونيسم همواره آماده است كه بين اين دو قطب كه بصورت سازشكاري و محافظه كاري و فوق انقلابي گري ظاهر مي شود نوسان كند و براي مقابله با چنين انحرافهائي است كه ما بايد از جامعه خود،از خصوصيات اقتصادي و اجتماعي آن و از حالات و احساسات و عادات و رسوم قشرها و طبقات آن در هر دوره شناخت واقعي و خلاق داشته باشيم.
پ.ن: دريافت ماركسي از تاريخ ، به فلسفه در قلمروي تاريخ و طبيعت پايان داده و اينك در همه جا ديگر موضوع بر سر آن نيست كه روابط را در ذهن به انديشه آوريم،بلكه بر سر آن است كه آنها را در واقعيات مكشوف سازيم .ماركسيسم را اينگونه بايد شناخت نه در تئوريهائي كه اپورتونيسم براي نشخوار ديگران مي سازد.
خواندن عميق مطالب فوق كمك بسيار بزرگي است براي درك شرايط اجتماعي و اقتصادي هر دوره بخصوص شرايط امروز ايران ما....
در زماني كه جهان،
در يك جرقهء مدهوش،
به آتش نشست....
آرام شروع به انشعاب عقايدم كردم
من از ولنگاري تقدير
بر شناسنامه ها شك ندارم
در اين انشعاب هاي بي تفاوت
فقط
چشمهايم را تاراج شده يافتم
مي شود صادقانه ابله بود،
اما بلاهت را در ميان كدام ذخيره صادقانه تقسيم كنيم؟
در اين ايام ماتم
چه بيهوده خرسند بودم
وقتي عشق ديگر اندازه اي رعنا ندارد
تا باختگان به مرگ را شفائي باشد
من از گذشته رگباري تند به را به خاطر دارم
و زخمي در گلوي آواز را به امروز.
صداي تيغ
در پس كوچه ها آواز اعتراض نمي خواند
در جسدهاي انباشته زخمي
ما در هم مفقود شديم
اما فروردين و بهاري است
كه صداي عربده پرندگان مي آيد و شفا و با كرگي به ادعا
در دست رمال ها است
چاره به تيغ است و سرود
بايد سر به شعله ها بكشيم
با دهان هائي پر ازآتش و عشق
كه سهم ما خواهد بود.
بادهاي سمي،
بر كتيبه هاي خشك بياباني،
به نام شاعران و سرداران
موزيانه و تاريخي مي وزد
پرده هاي كفايت زنگي
پر از نقاشي هاي سخيف
در امتداد خيابان هاي عابر،
و سربازان كوچك
شاخه هاي درخت روييده،
كه ميوه هاي تباهشان
كودكان بي تاريخند
چاره نبود
دست هاي ما در عسل اسير بود
سم زرد را خورديم
و فرياد كشيديم
ستايش بر كسي كه مي سرايد
ستايش بر كسي كه دشنه مي سازد.....
(مسعود كيميائي)
پ.ن:امروز احساس ميكنم هر چه زخمهاي تنم را تيمار ميكنم تازه تر مي شوند و فرياد مي زنند
امروز قد تمام عصرهای پاییزی خوابم مي آيد...اما امان از اين صداي گوشخراش...كينه
يک نامه در صندوق پستي دنياي مجازي افتاد عنوانش بود «پيش بيني بحران، از 142 سال قبل». مقصود بحران همه گير اقتصاد غرب است، بحران اعتباري، بحراني که پايه پول و اقتصاد و ليبراليسم و مبناي تفکر کينزي را لرزانده است. بحراني که ابعاد وحشتناکش مي گويند هنوز ظاهر نشده، اما خواب از مردم غرب ربوده است.
مردمي که تا به حال خود را سرزنش مي کردند که چرا دو سال قبل به هشدار نوريل روبيني - مشهور به دکتر دووم - بزرگ شده تهران و درس خوانده در معتبرترين دانشگاه هاي اقتصاد و يکي از چهار اقتصاددان بزرگ امروز جهان عنايت نکردند. و ندانستند که خانه سست و بي بنيان است و هر آن فروريختني. خانه عنکبوت است.
اي ميل خبر مي دهد 142 سال قبل هم يکي ديگر پيش بيني کرده بود بحران را. کارل مارکس. و جمله يي نقل شده از کتاب کاپيتال مارکس.
«سرمايه داران بزرگ تا طبقه کارگر را به خريد کالاهاي مصرفي گران قيمت، خانه و تجهيزات تکنولوژيک معتاد کنند، به آنها فشار مي آورند تا از بانک ها وام و اعتبار بگيرند و بدهکار شوند. تا جايي که اين بدهي ها ديگر پرداختني نخواهد بود. آنگاه اعتبارهاي سوخت شده بانک ها را به سوي ورشکستگي مي برد و چاره يي نمي ماند جز ملي کردن آنها.»
خواندن جمله يي چنين آه از نهاد هر کس برمي آورد. پس مرد بزرگ کارل مارکس گفته بود. 142 سال پيش گفته بود و ديده بود پايان کار را. اما چندان که اين نامه الکترونيکي در فضاي مجازي مي چرخد حيرت ها چندان نمي پايد و ندا درمي آيد کلمات و تعبيراتي مانند «کالاهاي مصرفي گران قيمت» يا «تکنولوژي» متعلق به نيمه دوم قرن بيستم است نه از قرن نوزدهم که مارکس در آن زيست. کشف مي شود اين ترجمه ساختگي کار کساني در سيبري 2008 است نه لندن سال 1867. پس مجله هفتگي تايمز لندن هم خوشمزگي مي کند که «بحران را نه نوسترا داموس نه کارل مارکس و نه گرچو مارکس و نه هارپو و نه حتي چيکو پيش نديده بودند». ديگري نظر مي دهد که «مرد ريشو اگر پيشگويي مي دانست چرا فروپاشي بلوک شرق و ممالکي با نظام هاي مارکسيستي را نديده بود.»
در اين ميانه يک ايراني هم نظري داد. نوشت؛ حتي اگر آن کلمات بديع قرن بيستمي حذف شود به گفته کساني به بزرگي کينز غپيام آور اقتصاد آزادف باز هم مارکس آدم بزرگي است و کاپيتال اولين اثر برجسته در اقتصاد مدرن. حتي اگر گولاک و اردوگاه هاي سيبري و قره قوم صدها برابر از اينکه هستند بزرگ تر شوند و هولوکاست به فراموشي سپرده شود. حتي اگر بنويسند و ثابت کنند استالين چند برابر کشتار هيتلر و چنگيز و مغول آدم کشته است.
جهان را مردان تفکر ساخته اند و مارکس تنها متفکري نيست که دستاورد تفکراتش وسيله قدرت طلبان شده است. آنقدر شده است که بازي استاليني چيزي از بزرگي مرداني که انديشيدند و انديشيدن را ياد نسل ها دادند، نمي کاهد. حتي مي توان از زبان مارکس و انگلس گفت گرم يادآوري يا نه، من از يادت نمي کاهم. چنان که تاکنون جهان سرمايه داري بارها و بارها خبر از دفن مارکس داده است. هميشه رونق اقتصادي غرب مصادف بوده است با برگزاري مراسم تشييع جنازه مارکس. اما چندي نگذشته خواب شان پريشان شده است چون به صدايي دريافته اند از پشت شمشادهاي براندنبورگ مرد ريشويي با دست هاي کوچک و مغز بزرگ دارد راه مي رود.
به نوشته آن ايراني مردان بزرگ جهان، آنها که تمدن ها را ساخته اند کمتر بخت آن داشته اند در به اجرا درآمدن پندارهايشان دخالت کنند. بيشترين حاصل انديشه شان فرصت قدرت مداري کساني شده که درک و فهم درستي از آنها نداشته اند. ميراث بيشتر مردان تمدن ساز روزگاراني در دستان کوچک آدم هايي قرار گرفته است با زبان هاي دراز. تنها ميراث شاه اسماعيل نابغه نبود که به دست شاه سلطان حسين تاجي شد و بر موهاي فرفري و خاک گرفته محمود قلزائي گذاشته شد.
اگر پوستين مارکس تن پوش اروپاي صنعتي شده بود و لنين آن را بر دوش نمي انداخت به قلب موژيک ها در يخبندان دهقاني روسيه نمي برد، اگر ميراث آن مغز بزرگ در ملي گرايي آن گرجي قدرت مدار ضرب نمي شد و از آن سلطنت مطلقه يي به نام ديکتاتوري پرولتاريا به وجود نمي آمد. و اگر چنان ها نمي شد چه بسا جهان امروز جهاني ديگر بود. آرمانخواهان امروز بي الگو نبودند. و دريغ و درد روزان و شبان شان نبود.
نور ببارد بر آرامجايش - نورعلي خان برومند - مي گفت "ابوالحسن خان ساز خوش نمي زد، شتاب داشت انگار پشت سرش گذاشته بودند، اما تا بخواهي پرويز و مهدي و حبيب و حسين پنجه شيرين دارند و آرشه خوش مي کشند، پس نام ابوالحسن خان جاودان مي ماند، چون پيروانند که به رهروان نام و اعتبار مي بخشند".
مسعود بهنود
تيرهاي چراغ برق
هم قسم
با دلهرهء مترسك ها
خاموشند...
اما در گذر از كوچه هاي مهتابي
نفس شب بوها
شكفتن گل سرخ
از سينهء سنگين سنگفرش ساكت را
به اعتراف نشسته اند....
پ.ن: يك دفتر 100 برگ پر كنيد از سرمشق هاي مخملي...
انقلاب.. انقلاب.. انقلاب مخملي.........سر خط
دفترهاي ما، اما فكر ميكني چند ميليون برگش هنوز سفيد است؟
شايد همه سرمشق ما باشد........جريمهء شب عيد تو...شايد....
دريا خنديد در دور دست
دندانهايش كف و لبهايش آسمان
تو چه ميفروشي دخترك غمگين سينه عريان؟
من آب درياها را ميفروشم آقا...
پسر سياه، قاطي خونت چه داري؟
آب درياها رو دارم آقا...
اين اشكهاي شور از كجا مي آيد مادر؟
آب درياها را، من گريه مي كنم آقا...
دل من و اين تلخي بي نهايت
سرچشمه اش كجاست؟
آب درياها سخت تلخ است آقا...
دريا خنديد در دور دست... دندانهايش كف و لبهايش آسمان.... (لورکا)
شرايط سياسي اجتماعي امروز ايران در 30 سال اخير بي نظير است. امروز شاهد آنيم كه تمامي تزريقات اقتصادي براي ثبات آمارها در دو سه ماه مانده به انتخابات كه تمامي براي فريب دادن مردم صورت پذيرفته بود پس از خيال پيروزي پايان يافته و درد ناشي از آن هم اكنون و بتدريج در حال آشكار شدن است.نرخ بيكاري به نزديك مرز 20 درصد رسيده. تورم نيز همچنان رو به افزايش است.حجم واردات چه از مبادي قانوني و چه بصورت قاچاق افزايش يافته كه به خودي خود كمر توليد داخلي و اشتغال زائي را مي شكند.تا به جائي كه شركت عزيز دردانهء آقايان -ايران خودرو-كه كمتر خودرو سازي در جهان از چنين رانتهاي دولتي و سود هنگفتي كه اين شركت دارد بهره مي برد نيز به مرز ورشكستگي رسيده.بازار مسكن نيز بدليل ركود بازار مالي همچنان با مشكل جدي بخصوص در بحث اجاره بها مواجه است.40% واحدهاي صنعتي در شهرك صنعتي اصفهان به حالت تعطيل و نيمه تعطيل درآمده و خاك مي خورند.فاجعهء بزرگتر براي آقايان نفت50 دلاري است و مشكل تخصيص اعتبارات بودجه اي..
اين همه سبب تشكيل چنين جبهه اي متحد را در برابر دولت کودتائي و حاميانش به نام بورژوازي كمپرادور تجاري پديد آورده.
جامعه ايران به سطحي از آگاهي رسيده كه در جريانات اخير اين نيروهاي سياسي بودند كه از رهبران تشكيلاتي خود پيشي گرفته و سطح مطالبات آنها به اينگونه روز به روز چشمگيرتر شده است.امروز ديگر مطالبات مردم تنها محدود به اعتراض به نتايج انتخابات نيست.چرا كه بي خردي آقايان در بي پاسخ گذاشتن اين مطالبات آن را به اينجا كشانده كه اينگونه هر زخم ديريني سر بر آورده.
البته نبايد از خريت به اصطلاح تئوريسين ها و قلم به دستاني چون حسين شريعتمداري به سادگي گذر كرد كه هر كلام گوهر بار اينان را اگر در برابر آينه اي بگيري تو را به بسيار ي نكته ها رهنمون ميسازد. مثل واژه اي بنام انقلاب مخملي كه در برابر آينه، كودتاي مخملي دوستان را بر ملا كرد و بي آنكه اين مرد فرهيخته بداند چه روشنگريها كه نمي كند!!!
به جرات ميگويم روز 25 خرداد 88 روزي به بزرگي يك انقلاب بود.
من صحنه امروز را به يك ميدان كشتي تشبيه ميكنم كه نيروهاي اجنماعي علي رغم نابرابري وزني، حريف را در روز 25 خرداد خاك كرده و اين ضربه براي آنان چنان بهت آور بود كه ياراي برخاستن از زمين را ندارند ولي صراحتا مي گويم كه تا ضربهء فني شدن اين حريف راه بسيار سخت است و همه به حضور ما در ميدان و ترك نگفتن آن بستگي دارد و مهمتر از آن اينكه مطالبات خود را ساماندهي و بر اساس حقايق و به دور از پيشداوري و با رعايت انصاف به اظهار نظر بپردازيم.در اين بين تكليف بسياري از گروهاي خارج از مرزها كه مثل روز روشن است آنهائي كه هنوز الفباي سياست را هم نمي دانند و صبح تا شام بر سر هم مي كوبند و براي ما رٲي صادر ميكنند و از همه بدتر آنهائي كه خود را پرچمدار ماركسيسم مي دانند و هنوز با انگشتانشان جمع و تفريق مي كنند.
در حالي كه نيروهاي چپ داخل ايران اينهمه روشن و زلال و پايدار در راه آرمانهايشان پابرجايند و در حالي كه نفس را در گلويشان مي برند بازهم راست قامت ايستاده اند.
در صف بندي نيروهاي داخلي نيز نبايد دچار احساسات شد.بايد آنهائي را كه تا ديروز در مقابل اين ملت ايستادند و امروز فرياد آزادي خواهي سر داده اند به ديگران شناساند
دنيا به چشم خود ديده كه ما سبز هستيم.وقتي كه بين اين بچه هائي كه هر روز تهمت بي ديني به آنان ميزدند ميروي ندای صلوات و الله اكبر، عطر گل محمدي را به مشام مي رساند و نا خواسته بغض است كه بر گلو مي نشيند و اشك است كه بر چشم...
اين بوي خوش يكي شدن است ما بسياريم و هريك به گونه اي و هر كدام را اعتقادي
اما اين سرزمين ماست. براي همهء ما... براي همه
امروز براي واژه اي به بزرگي انسان ميجنگيم....
پ.ن:...و عاشق اعتراف را چنان به فریاد آمد که وجودش همه بانگی شد
دیگر نیاز به مننژیت مغزی نیست. مشکل هواکش سلولها که چیزی نیست .دندانهایم همه شیری بود که خرد شد.تو بگو تا من اعتراف کنم...
اعتراف کنم که عاشقم پس هستم...می دانم...می دانم...می دانم که می بینی
درباره وبلاگ

ابر...
ابر سیاهی باش
پشت دیوار شفق...
تا که با تو می بارم
چرا بیقرار خورشید باشم؟!
فهرست اصلی
دوستان
ابر سیاه
نسیم آزادی
تکمله
پهلوان خورشید
sat
ر ی ر ا
تفريحي
م و ب ف ا
pc
7 سنگ
عصر ايران
شميم
m u z i c
شاملو
تاريخ
مداد خاكستري
سرو
مولانا
بانك مقالات
درفش
خانه شاعران جهان
روزنامه ها
حضور خلوت انس
راديو زمانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
طراح قالب
POWERED BY